آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

آروین نشست

خاطره نشستن آروین خیلی جالبه پسرم شب من و تو با هم رفتیم حموم و یه دوش حسابی گرفتی می خواستی که یه غلت حسابی هم بزنی عافیت باشه گل پسرم من و بابایی تصمیم گرفتیم کمکت کنیم ببینیم می تونی بشینی ؟ولی در کمال تعجب دیدیم بله گل پسر قند عسل ما بدون کمک خودش می شینه آروین ناز برای اولین بار اونم بدون کمک  نشست من چند دقیقه ای همین جوری نشستم تا مامانی و بابام کلی احساسات از خودشون در بکنن بابایی همش مواظبم بود تا ولو نشم   ولی من آخرش ولو شدم اونم چه ولو شدنی بعدشم یه غلت جانانه مامانی جونم من خسته شدم خوابم میاد تا مامانی دوربین رو بذاره کنار من خوابیدم امرو...
30 آبان 1390

برگشت از سفر

عسلم عزیز دلم می خوام از خاطرات سفر زیبا و به یاد ماندنیمون برات بنویسم صبح روز شنبه رفتیم راه آهن همه اومده بودند مامان جون و بابا جون و خاله ها و عمو حسین ،سوار قطار شدیم و سفرمان آغاز شد کلوچه عسلی مامان و بابا تو برای اولین بار سوار قطار شده بودی و کلی ذوق کرده بودی به  سفارش خاله ندا (مامان یاسمین زهرای گل) کالسکه ات رو هم برده بودیم و تو پسرخوب وناز ما خیلی خوش اخلاق و خوش سفری اصلاً ما رو اذیت نکردی این سفر یکی از بهترین و زیباترین سفر های زندگی ما بود پسرم بابایی تو یه مرد فوق العاده است و دوست دارم پسرم فرزند پدرش باشه نمونه یک مرد خوب و ایده آل .بابایی من و آروینم رو به اندازه تموم دنیا دوست داره و همه تلاشش رو میکنه ت...
29 آبان 1390

سفر به مشهد

عزیزم امشب ٢٠آبان ١٣٩٠ و روز جمعه بود بر اساس نذری که مادر بزرگ (مامان بابایی) موقع تولدت کرده بود قرار بود در ٦ ماهگی به همراه خونواده بابا جون و مادر یزرگ بریم مشهد . پسر عمو زنگ زد و گفت بلیط ها آماده است و بابایی هم اونها رو رزرو کرد و قراره شنبه ٢١ آبان اولین سفر خارج استانی دلبندم آغاز میشه من و بابایی از پنجشنبه خیلی خیلی به مادر یزرگ خواهش و التماس کردیم که با ما بیاد ولی ایشون قبول نکردند، حتی عمو محمد روهم واسطه  کردیم ولی مادر بزرگ گفت پام درد می کنه و من نمیام و ما از بابایی خواستیم بلیط ها را کنسل کنه ولی مادر بزرگ گفت اینکار رو نکنید این یک سفر زیارتیه و با این ترتیب فردا تو عزیز دردونه مامان و بابا اولین سفر زیارتی ...
20 آبان 1390

اولین غذای آروین

امروز یکی از بهترین روزهای زندگی ما بود تو عسل زندگیم امروز اولین غذای زندگیت رو به جز شیر مامانی نوش جون کردی خدایا شکرت که منو لایق مادر شدن دونستی و من حالا در مقام مادر به فرزندم غذا می دهم خدایا میلیون ها بار شکرت شرح ماجرا از زبان آروین گلم مامانی اول از همه دستهاشو شست و ظرف غذای منو با یه قاشق کوچولو آورد و بهم گفت نفسم از امروز تو غذا(سرلاک)می خوری اول مقداری آب ولرم جوشیده شده در ظرف ریخت  و بعد توش دو قاشق سرلاک شیر و برنج ریخت   بعد یه چیزی دور گردنم بست که بهش می گفت پیش بند ایناهاش پس این یعنی قاشق ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و شروع غذا خوردن ... اولش یه ...
18 آبان 1390

اولین برف زمستونی

برف سفید و زیباست مثل تو عزیزم و تو امروز اولین برف زمستونی زندگیت رو دیدی هوا خیلی خیلی سرده و سوز سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ می کنه به همین مناسبت بابایی و من برات یه بخاری خوشگل گرفتیم و افتتاح کردیم مبارکت باشه کلوچه عسلیم اینم آروین کوچولوی ناز ما با تیپ زمستونی اولین برف زمستونی گل پسر ما مصادف با عید سعید قربان بود عیدت مبارک عسلم ما این هفته عروسی دعوت بودیم یکی دختر خاله بابایی و یکی نوه عموی مامانی و چون تو ،تو عروسی عمو اینا گریه کردی تو عروسی دختر خاله بابایی پیش مامان جون موندی تا مامانی بره عروسی قربون تو پسر خوبم برم بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس یه عالمه برای آروین ...
16 آبان 1390

تلاشهای مامانی به ثمر نشست

پسرك عزيزم كمر مادر بزرگ (مامان بابايي) خيلي درد مي كنه برا همين ما يعني من و تو و بابايي دو سه روزي رفته بوديم پيش مادر يزرگ تا توي كارهاش كمكش كنيم و مادر بزرگ حركت نكنه تا كمر وزانوش زودي خوب بشه امروز برگشتيم خونه و ديديم بله گل پسر قند عسل ما تو مسابقه اول شده هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا الهي كه پسر گلم هميشه موفق باشه و از همه خاله هايي كه به عسل من رأي دادند تا برنده بشه ممنونم عكس مسابقه ات اين بود ماماني جونم از شما هم ممنونم (از طرف آروين ،عشق مامان و بابا ) آروين ناز در 5 ماهگي  ...
14 آبان 1390

پنج ماهگی

عزیزم روز ١٢ آبان تو پسرک ناز و کوچولوی ما پنج ماهه شدی خیلی زود گذشت انگار همین دیروز بود که با صدای گریه ظریف و زیبایی چشم به این دنیا گشودی و حالا پنج ماه از آن روز می گذرد و عشق و علاقه ما به تو نازنین عزیزم چندین و چند برابر می شود دوستت داریم معنای زندگی و مفهوم عشق لیلا و علی امشب شام خونه بابا جون مهمون بودیم و خاله فاطمه زحمت کیکت رو کشیده بود و خیلی خوشگل تزیین کرده بود بوووووووووووووووووووووووووس برای تو و خاله فاطمه مهربونت عکسها رو با گوشی بابایی گرفتیم و چون گوشی بابایی تو کارخونه افتاده تو روغن این شکلی عکس گرفته عسلم من و بابایی برای پنجمین ماه تولدت این لباس خوشگل رو گرفتیم حالا چند تا عکس ...
12 آبان 1390